|
اي كه بي تو خودم و تك و تنها مي بينم هرجا كه پا ميزارم تو رو اونجا مي بينم يادمه چشماي تو پر دردوغصه بود قصهُ غربت تو قدر صد تا قصه بود ياد تو هر جا كه هستم با منه مامان جونم داره عمر منو آتيش ميزنه تو برام خورشيد بودي تو اين دنياي سرد گونه هاي خيسمو دستاي تو پاك ميكرد حالا اون دستا كجاست اون دوتا دستاي خوب چرا بي صدا شد لب قصه هاي خوب من كه باور ندارم اون همه خاطره مرد آسمون سنگي شده خدا انگار خوابيده انگار از اون بالاها گريه هامو نديده
سرخاك مادر من هيچكسي گريه نكردش بابامم هيچي نمي گفت با همون نگاه سردش مادرم بايد بدوني بابايي بهونه كرده جاي تو تو خونه ي ما يكي رو نشونه كرده ياد تو شبا ميفتم واسه من قصه مي خونه ميدونه دوسش ندارم ولي باز پيشم مي مونه ولي من هنوز نذاشتم روي تخت تو بخوابه چرا اون تو خونهٌ ماست يه سوال بي جوابه گلهاي ياس تو باغچه غروبا بو نميگيرن همشون يه عهدي بستن سر خاك تو بميرن قاب عكس سرد و خالي آخرين هديه مادر گل سر يادگاري ولي با گلهاي پرپر
مادر به خدا ماه در اين خانه تو بودي روشنگر اين كلبه ي ويرانه تو بودي از خاطر دلها نرود ياد تو هرگز اي آنكه به نيكي همه جانم تو بودي بدان كه هيچوقت هيچكس هيچ جا جاي خاليه تو را برايم پر نخواهد كرد
مامانم دلم برات يه ذره شده به خدا بگو منم هر چه زودتر ببر پيشت دلم براي آغوشت نوازشات حرفات يه ذره شده هر لحظه به فكرتم مامانم همه منو تنها گذاشتن من بدونه تو نميتونم منم ببر پيش خودت
مادر ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم هر جا که پا میذارم تو رو اونجا می بینم یادمه چشمای تو پر درد وغصه بود . قصهٌ غربت تو قدر صد تا قصه بود یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمرمنو آتیش میزنه تو برام خورشید بودی تو این دنیای سرد گونه های خیسمو دستهای تو پاک میکرد حالا اون دستا کجاست اون دو تا دستای خوب چرا بی صدا شده لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار از اون بالا ها گریه هامو ندیده . قطره قطره اشک چشمانم برای تو، تویی که روزهای زندگی ام را به امید آمدنت سپری میکنم و سر دوراهی انتظار می نشینم تا بیایی ، من هر شب با یاد تو تا خدا سفر میکنم و افسوس که خدا هم سکوت میکند ، کاش بودی و می دیدی که بر من چه میگذرد.........................
همنشین این غربت ستارگان شب هستند . اینجا چه تهی ام من ، امان از منه رفته تا دور دستها برای یافتن نشانه ای کوچک از تو، و من بی وجود تو تهی از روشنی ام . اینجا نشسته ام ، خسته اندوه و اضطرابم ، خسته تنهایی و دلواپسی ام ، نه فریادی که مرا از این خستگی دور کند و نه صدایی تا که مرا از این غربت برهاند . سوز آوایی می شنوم که غمگین است اما نمی دانم از کجاست و نمی پرسم ، چون کسی جوابگویم نیست ، اینجا در این غربت پوسیدم و گمنام مانده ام . بر من ، بر منه مجهول ، منه وامانده پشت پنجره خیس انتظار ، رازی نوشته شده، رازی که مثل موج مدام مرا به صخره های زندگی می کوباند و من چه دردمندم و این سوز ، طنین خلوت بی کسی است ، سوزی که تمام تار و پودم را خاکستر کرده : افسوس افسوس افسوس . نگاهم چه بی تاب و بیقرار است و تا انتها جستجوست ، در جستجوی نیمه ای که گمش کرده ام ، با پاهای خسته و بی جان رفتم و جز خزان چیزی ندیدم
همه دوستام داشتن می رفتن روز مادر بگیرن ولی من چی فقط باید گریه کنم وقتی کسی میگه برای مامانم دارم میرم روز مادر بگیرم بهش حسودیم می شه بعد گریه می کنم.دلم برات تنگ شده مامانی گلم
21 ام يكسال ميشه از پيشم رفتي اخه من چطوري تحمل كنم من تو رو مي خوام دلم براي نوازشات تنگ شده مامان برگردد تو رو خدا هيچ كس دركم نمي كنه هركس به فكر خودش تقصيرم ندارن. بيا خونه بدونه تو جهنم
|
About![]()
سلام به دوستای گلم مرسی که به این وبلاگ سرمیزنین
Home
|