تبليغاتX
مادر دلتنگتم

مادر دلتنگتم

 

 

    اي كه بي تو خودم و تك و تنها مي بينم  هرجا كه پا ميزارم تو رو اونجا مي بينم 

    

      يادمه چشماي تو پر دردوغصه بود  قصهُ غربت تو قدر صد تا قصه بود

     

      ياد تو هر جا كه هستم با منه مامان جونم داره عمر منو آتيش ميزنه 

   

     تو برام خورشيد بودي تو اين دنياي سرد گونه هاي خيسمو دستاي تو پاك ميكرد

   

     حالا اون دستا كجاست اون دوتا دستاي خوب

  

     چرا بي صدا شد لب قصه هاي خوب من كه باور ندارم اون همه خاطره مرد

  

     آسمون سنگي شده خدا انگار خوابيده انگار از اون بالاها گريه هامو نديده   

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت23:57توسط طاهره | |

سرخاك مادر من هيچكسي گريه نكردش

 

 بابامم هيچي نمي گفت با همون نگاه سردش

 

 مادرم بايد بدوني بابايي بهونه كرده

 

 جاي تو تو خونه ي ما يكي رو نشونه كرده

 

 ياد تو شبا ميفتم واسه من قصه مي خونه

 

 ميدونه دوسش ندارم ولي باز پيشم مي مونه

 

 ولي من هنوز نذاشتم روي تخت تو بخوابه

 

چرا اون تو خونهٌ ماست يه سوال بي جوابه

 

 گلهاي ياس تو باغچه غروبا بو نميگيرن

 

 همشون يه عهدي بستن سر خاك تو بميرن

 

 قاب عكس سرد و خالي آخرين هديه مادر

 

گل سر يادگاري ولي با گلهاي پرپر

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت16:20توسط طاهره | |

 

مادر به خدا ماه در اين خانه تو بودي 

 

روشنگر اين كلبه ي ويرانه تو بودي  ‌‌

 

از خاطر دلها نرود ياد تو هرگز

 

اي آنكه به نيكي همه جانم تو بودي

 

بدان كه هيچوقت  هيچكس هيچ جا

 

 جاي خاليه تو را برايم پر نخواهد كرد

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت10:23توسط طاهره | |

 

مامانم دلم برات يه ذره شده به خدا بگو منم هر چه زودتر ببر پيشت

 

 دلم براي آغوشت نوازشات حرفات يه ذره شده 

 

هر لحظه به فكرتم مامانم همه منو تنها گذاشتن

 

من بدونه تو نميتونم منم ببر پيش خودت

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت0:9توسط طاهره | |

 

 

 

مادر جان:
نامت را بر کتیبه ای از جنس عاطفه

 

حک خواهم کرد

تا گواهی بر معصومیت تو باشد
 

عکست را در گلدانی از جنس عشق خواهم گذارد
 

تا بر بام باغ ملکوت غنچه دهد
 

آخرین سخنت را با برگی از لاله در کتابی از

 

عطوفت خواهم نوشت

و شب هنگام یاد تو را به میهمانی

 

 خیال خواهم خواند

بی گمان با من سخن خواهد گفت که زندگی

 

کوچکتر از مردمک چشم تو است.

بهاران با تو زیباست...

و فصل پاییز مرگ برگ های سبز

 

 را به تماشا می نشیند.

زمستان غم چشمان تو را به خاطر می آورد
 

آنگاه که پر از فریاد در سکوتی دلگیر

غریبانه بار سفر بستی و به دیار معشوق شتافتی.

مادر جان:

 

خیلی زود بود که سایه مهربان

 

و دست نوازشگرت را از سرمان برداری

چگونه باور کنم فراقت را وقتی که بوی وجود تو را

 

در خانه حس می کنم

 چند روزی است طمع تلخ بی مادری را چشیده ام

و نا باورانه در سوگ فقدان گل سرخی که یار و

 

همسفرم بود نشسته ام .

باز غم نبودنت چه سنگین است ولی یادت که

از هر حضوری پر رنگ تر است در لحظه لحظه

 

زندگی با من است

و فراموشت نخواهم کرد...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت9:49توسط طاهره | |

مادر

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم هر جا که پا میذارم تو رو اونجا می بینم 

 

یادمه چشمای تو پر درد وغصه بود . قصهٌ غربت تو قدر صد تا قصه بود

 

یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمرمنو آتیش میزنه

 

تو برام خورشید بودی تو این دنیای سرد گونه های خیسمو دستهای تو پاک میکرد

 

 حالا اون دستا کجاست اون دو تا دستای خوب  

 

چرا بی صدا شده لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد

 

 آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار از اون بالا ها گریه هامو ندیده .

 

 

 

قطره قطره اشک چشمانم برای تو، تویی که روزهای زندگی ام

 

 را به امید آمدنت سپری میکنم و سر دوراهی انتظار می نشینم تا بیایی ،

 

من هر شب با یاد تو تا خدا سفر میکنم و افسوس که خدا هم سکوت میکند ،

 

کاش بودی و می دیدی که بر من چه میگذرد.........................

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت17:53توسط طاهره | |


شبهایم چه غربت بزرگی دارند و چه سنگین است هجم این غربت و تنهایی .

 همنشین این غربت ستارگان شب هستند .

اینجا چه تهی ام من ، امان از منه رفته تا دور دستها برای یافتن نشانه ای کوچک از تو،

 و من بی وجود تو تهی از روشنی ام . اینجا نشسته ام ، خسته اندوه و اضطرابم ،

 خسته تنهایی و دلواپسی ام ، نه فریادی که مرا از این خستگی دور کند

 و نه صدایی تا که مرا از این غربت برهاند .

سوز آوایی می شنوم که غمگین است اما نمی دانم از کجاست و نمی پرسم ،

چون کسی جوابگویم نیست ، اینجا در این غربت پوسیدم و گمنام مانده ام .

 بر من ، بر منه مجهول ، منه وامانده پشت پنجره خیس انتظار ، رازی نوشته شده،

 رازی که مثل موج مدام مرا به صخره های زندگی می کوباند و

 من چه دردمندم و این سوز ، طنین خلوت بی کسی است ،

 سوزی که تمام تار و پودم را خاکستر کرده :

 افسوس  افسوس  افسوس . نگاهم چه بی تاب و بیقرار است و

تا انتها جستجوست ، در جستجوی نیمه ای که گمش کرده ام ،

با پاهای خسته و بی جان رفتم و جز خزان چیزی ندیدم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت16:24توسط طاهره | |

همه دوستام داشتن می رفتن روز مادر بگیرن ولی من چی فقط باید گریه کنم وقتی کسی میگه برای مامانم دارم میرم روز مادر بگیرم بهش حسودیم می شه بعد گریه می کنم.دلم برات تنگ شده مامانی گلم

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت3:56توسط طاهره | |

21 ام يكسال ميشه از پيشم رفتي اخه من چطوري تحمل كنم من تو رو مي خوام دلم براي نوازشات تنگ شده مامان برگردد تو رو خدا هيچ كس دركم نمي كنه هركس به فكر خودش تقصيرم ندارن. بيا خونه بدونه تو جهنم

+نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت7:14توسط طاهره | |

گریه کردم مثل ابرا بی تو مادر

شد دل من جای غصه ها بی تو مادر

رسول خدا گفت بهشت زیر پای توست بخواب مادر

برای همیشه قلبم فقط جای توست بخواب مادر

 

رفتی و من تنها ماندم

باغصه هام و غم هام ماندنم

گر که تو را آزردم مادر حلالم کن


بعد از تو من بی پناهم

ای که بودی تکیه گاهم

خیز و بنگر اشک و آهم

 

مادر حلالم کن

 

 

 

روزهای عمر من سرد و غمگین

 

دیوانه وار و پریشان با یاد مادرم

 

سپری شده است من از مردن خشنودم

 

 

 

 د لم برات خیلی تنگ شده مامان جونم

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت14:36توسط طاهره | |